تبليغاتX
می خوام عاشق بشم اما تب دنیا نمی زاره

می خوام عاشق بشم اما تب دنیا نمی زاره

برو هر جا بگو یارم دیونه بود

امشب شبه آخره که مزاحم دلت میشم

خورشید فردا ماله تو ببخش که عاشقت شدم

بدرقه لازم ندارم میرم عزیز ترین من

نزار بمونم زیره پا قلبمو بردار عشق من

دوست دارم فقط یه حرفه ساده بود

غافل ازاینکه دل من منتظره یه اشاره بود

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم آبان 1388ساعت 19:35  توسط مصطفی  | 

منم شبی به خاطره تبدیل میشوم

خط میخورم ز هستی  و تعطیل میشوم

منم شبی به خواب زمین میروم فرو

بر دوش خاک حامله تحمیل میشوم

منم شبی قسم بخدا مثله قصه ها

با فصله  تلخه خاتمه تکمیل میشوم

قابیل مرگ نعش مرا میکشد به دوش

کم کم شبیه قصه قابیل میشوم

حک میکند غروی مرا شاعری به سنگ

از اشک و آه و خاطره تشکیل میشوم

یک شب شبیه شاپرکی میپرم ز خاک

در آسمان  تبدیل به آینه میشوم

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم مهر 1388ساعت 20:24  توسط مصطفی  | 

دوستان  به گروه تجاری ما بپوندید

ما راه پولدار شدن را به شما یاد می دهیم . در این کار شما حتی یک ریال هم خرج نمیکند.و فقط هزینه  اینترنت را می پردازید.حتما میگید از این سیتمهای کلیکی .نه اشتباه نکنید این یک راه فوق العاده هست.جهت اطلاعات بیشتر وآشنایی با گروه تجاری روی ادامه مطلب کلیک کنید .

این فرصت را به خود بدهید

لطفا قسمت راهنماادامه مطلب را به دقت بخوانید

ما روشی نوین و بین المللی را که در تمامه کشورهای دنیا یک کار معمولی ولی در کشور ما هنور فرهنگ سازی نشده است را به شما یاد می دهیم .

روی ادامه مطلب کلیک کنید


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم مهر 1388ساعت 17:34  توسط مصطفی  | 

معنی ناب نجابت

نفس پاک صداقت

ای که موج نفست میبردم تا بودن

ای سکوتت دل من را نجوا

چقدر پاکی تو وچه خاموش و روان

نقطه ی آغازی تو برای بودن و ماندن

تو زبان همه ی چلچله ها را حفظی

تو فقط میدانی معنی دریا چیست

توفقط میفهمی راز پنهان دلم را که به بلبل گفتم

من به او نسپردم که به وقت خواندن

پیش گلبرگ شقایق ننشیند

وبدینگونه تو راز دل من را خواندی!تو که آیینه ی آبی وجودم هستی

تو که تفسیر کلامم,تو که مقصوددعایم هستی

وتو که سنگ صبور دل آشفته و شیدای منی

ای که امواج پریشان به تو تعظیم کنند

لهجه ی نیلوفری تو مال من و دل آبی و ساده ام از آن تو باد

سخنی میگویم,بازبانی خاموش و نگاهی خیره

ای که در ظلمت شبهای دلم مهمانی

وچه بزمی برپاست در دل کوچک من!بزم شادی و شعف

بزم نیلوفری پیچک سبز فردا

وچه زیبا و دل انگیز شبی ! ای دلم را مهمان

ای تو مقصود نفسهای اهورایی صبح

ای تو مقصود غزلهای بلند دل من

با خودت زمزمه کن

بهترین مثنوی عشق دو دلداده ی شب

وبه گوش دل بی تاب زمان هجی کن

این که می مانی و با من به زبان میگویی

که من و تو بودیم

 که من و تو هستیم

وبه پایان جهان میگوئیم

                                       معنی بودن و ماندن مائیم...

+ نوشته شده در  شنبه چهارم مهر 1388ساعت 23:17  توسط مصطفی  | 

تو رفتی رد پایت در دلم ماند

شکوه خندهایت در دلم ماند

غروب ماجرایت در دلم ماند

شریک دردهایت بودم اما

درد بی انتهایت در دلم ماند

هزار و یک شبم همچون باد گذشت

طنین قصه هایت در دلم ماند

سپردی سرنوشتم را به پاییز

بهار با صفایت در دلم ماند

علی رغم سکوت ساده من

سفر کردی صدایت در دلم ماند

و حالا مثل یک رویایی برفی

تو رفتی و رد پایت در دلم ماند

+ نوشته شده در  شنبه چهارم مهر 1388ساعت 19:4  توسط مصطفی  | 

تمام هستی ام را برگی کن

بر درختی بیاویز

خودت باد شو

بر من بوز

به زمینم بیانداز

خدا که شدی و از من گذر کردی

خیالم راحت می شود

جای پای تو، مر

و همه هستی مر

تقدیس می کند

+ نوشته شده در  جمعه سوم مهر 1388ساعت 18:37  توسط مصطفی  | 

از سخاوت اسمان

تا تمنای دستان درخت

باران کمترین بهانه است

اینک از بشت کدامین ابر

برای بوته ی دل شکسته ای در زمین

مهربانی را مرور می کنیم

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم مهر 1388ساعت 16:34  توسط مصطفی  | 

        می خوام عاشق بشم

               اما تب دنیا نمی زاره

        سر راه بهشته من

           درخته سیب میکاره

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم مهر 1388ساعت 19:33  توسط مصطفی  | 

گاهي كه دلم
به اندازهء تمام غروبها مي گيرد
چشمهايم را فراموش مي كنم
اما دريغ كه گريه ی دستانم نيز مرا به تو نمي رساند
من از تراكم سياه ابرها مي ترسم و هيچ كس
مهربانتر از گنجشكهاي كوچك كوچه هاي كودكي ام نيست
و كسي دلهره هاي بزرگ قلب كوچكم را نمي شناسد
و يا كابوسهاي شبانه ام را نمي داند
با اين همه ، نازنين ، اين تمام واقعه نيست
از دل هر كوه كوره راهي مي گذرد
و هر اقيانوس به ساحلي مي رسد
و شبي نيست كه طلوع سپيده اي در پايانش نباشد
از چهل فصل دست كم يكي كه بهار است

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم شهریور 1388ساعت 18:33  توسط مصطفی  | 

گفتم: بهارخنده زد و گفت اي دريغ ديگر بهار رفته نمي آيد.

گفتم:پرنده گفت اينجا پرنده نيست.
 اينجا گلي که باز کند لب به خنده نيست.
گفتم:درون چشم تو ديگر
گفت:
 ديگر نشان زباده مستي دهنده نيست.
 اينجا بجز سکوت سکوتي گزنده نيست.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم شهریور 1388ساعت 19:31  توسط مصطفی  | 

برای خریدن عشق هر کس هر چه داشت آورد

دیوانه که هیچ نداشت گریست

گمان کردند که چون هیچ ندارد میگرید

اما هیچ کس به قدر دیوانه ندانست

 که قیمت عشق

اشک است

و قیمت اشک

عشق

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388ساعت 18:29  توسط مصطفی  | 

آسمان دلتنگی

در كلبه ي قلبم كه پنجره هايش به باغ گلهاي هميشه بهار باز مي شد
در جست وجو گر كسي بودم كه بيايد و مرا از اين تنهايي مرگ بار نجات دهد
از اين تنهايي كه جز من و شيطان كسي ديگر نبود
منتطر كسي بودم كه بيايد و مرا از اين انتظار خسته كننده رهايي دهد
آري او آمد و مرا از اين تنهايي و انتظار نجات داد
آري محبوبم, عشقم كسي كه لحظه لحظه هايم را با او سپري مي كنم و خواهم كرد
كسي كه هميشه در كنار او هستم و هيچ وقت مرا منتظر نمي گذارد
پس با تمام وحود مي گويم   دوستت دارم٬ و چون خدا میپرستمت
+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم شهریور 1388ساعت 18:23  توسط مصطفی  | 

نمک نزن

 لنگرتسکین

ای تکان های دل

ای آرامش ساحل

با توام

ای نور

ای منشور

ای تمام طیف های آفتابی

ای کبود ارغوانی

ای بنفشابی

با توام ای شور ای دلشورهٔ شیرین

با توام

ای شادی غمگین

با توام

ای غم

غم مبهم

ای نمیدانم

هرچه هستی باش

اما کاش...

نه

جز اینم آرزویی نیست

هرچه هستی باش

اما باش

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم شهریور 1388ساعت 12:22  توسط مصطفی  | 

چرا رفتی

اگر هرلحظه چشمانت دلیل بودنم میشد

اگر اواز غمناکت صدای گفتنم میشد

اگر خورشید چشمانت دلیل روشنایی بود

اگر لبخند زیبایت دلیل اشنای بود

 چرا تنها سفر کردی چرا رفتی؟؟ 

اگر هردم صدای تو پر از اواز ماندن بود

وان رویای شیرینت پر از اغاز خواندن بود

اگر تنها برای من تو بودی همدم و همراز

به هنگام سفر کردن تو بودی نغمه ی پرواز

 چرا تنها سفر کردی چرا رفتی؟؟؟

اگربا عشق تو هردم رها ازغصه ها بودم

تولیلا وچو مجنونت اسیر قصه ها بودم

اگر با تو شب قلبم سپید ونورباران بود

طنین خنده های تو همان تکرار باران بود

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم شهریور 1388ساعت 12:16  توسط مصطفی  | 

تو رواین خونه رو باهم میخوام  تو نباشی دل من میگیره

اینو از چشمای تومیخونم بدونه من این خونه برات دلگیره

من باداشتن توآروم میشم    زیرسقف خونه وقتی هستی

   با خوشبختی من تکمیله      توی این حالخوشم هم دستی

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم شهریور 1388ساعت 17:28  توسط مصطفی  | 

يه روزي فکر ميکردم بدون تو ميميرم
                         پيش خودت ميگفتي تو چنگ تو اسيرم
يه روزي فکر ميکردم کنار تو ميمونم
                     تا دنيا دنيا باشه از عشق تو ميخونم
يه روزي فکر ميکردم برام خيلي عزيزي
                    اگه يه روز نباشي دل رو به هم ميريزي
يه روزي فکر ميکردم صادق و باوفايي
                       اما حالا ميبينم از اين حرفا رهايي
برام ديگه مهم نيست عاشق من نباشي
                 فقط مي خوام خيلي زود از پيش من جدا شي
فقط بدون که ديگه تو قلب من تو مردي
                    خيلي وقته ميدونم قلبم و از ياد بردي
منم ميخوام رها شم ميخوام با تو نباشم
                      منم ميخوام مثل تو با يکي آشنا شم
الان ديگه ميفهمم که عشق تو سراب بود
                خدا رو شکر تو قلبم هنوز يه قطره آب بود
خداحافظ عزيزم.حال دلت خرابه
                      تو ديگه هيچي نيستي عشقت مثل حبابه

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم شهریور 1388ساعت 9:43  توسط مصطفی  | 

دیگه  مجبور نیستی هر جا که میری ازم اجازه رفتن  بگیری

میشه با هر کی  که میخوای بجوشی اصلا هر چر که میخوای بپوشی

میشه به هر کی که میخوای دل ببندی  یا باغریبه هابگی بخندی

وقتی دیر میکنی یا میری جایی دیگه  نیستم  بهت بگم کجایی

نرو تنهام نذار با دردو غمهات اگر چه دلخوری از خیلی حرفام

به قرانی که ازش گذشتم به مرگه هر دودتامون خیلی تنهام

نگو میبینمت یه روز دیگه  آخه احساسه من اینو نمیگه

نمیتونم فبول کنم نباشم تو رو خوشگل کنه یه مرد دیگه

خدا حافظ همیشه بهتر از من یا که هر جا سر تر از من

تو چشمات بهترین بودم تو دنیا نمیدید اگر چه کمتر از من

خدا حافظ که رفتم بی بهونه  از این خونه دلم بد جوری خون

اگه کوه طلا برات بیاره  اگه دنیا رو زیر پات بزاره

بازم دستای خالیم میدونم  بازم هیچکس قد من دوست نداره

گلت خشک ولی هرگز نمردههمون بوی تورور از خونه برده

دلن خوش بود میای به خوابم  ولی چند روزه که خوابم نبرده

داری میری ولی پیشت میمونم واست هیچی نبودم خوب میدونم

ولی من رفتم از هر جا که باشم  واست تا آخر عمرم می خونم

شاید خیلی چیزا میخواستی اما  منم هیچی نداشتم پات بریزم

قدیما یادمه میرفتی جایی همیشه یه خداحافظ میگفتی

چقدر آسون شدم باهات غریبه  بازم پشته سرم چیزی شنوفتی

الان داغی نمیفهمی چی میگی  مدیونی اگه یادم بیفتی

سام 

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم مرداد 1388ساعت 15:18  توسط مصطفی  | 

یک ساعت تمام بدون اینکه حرفی بزنم در چشمانش نگاه کردم بدون هیچ سخنی

گفت ؟

آخر خفه شدم چیزی بگو...

گفتم ... نشنیدی ... برو ....

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم مرداد 1388ساعت 15:27  توسط مصطفی  | 

آهنگه جدید خوبه اگه نظره تون مثبته بزارمش

لطفا بگین

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم مرداد 1388ساعت 19:38  توسط مصطفی  | 

 مزمزه می کنم
ثانیه های خیانت را
مست می شوم
گیج می خورم
تاب برمی دارم
برای تلخی روزگارم
گرمی گناهت را استخاره می کنم
+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم مرداد 1388ساعت 19:32  توسط مصطفی  | 

 من دلم تنگ کسیست که به دل تنگیه من می خندد

 باور عشق برایش سخت است

 ای خدا باز به یاری نسیم سحری می شود

آیا باز دل به دله نازک من می بندد

(سام)

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم مرداد 1388ساعت 19:6  توسط مصطفی  | 

آنچه نامش را عشق گذاشتم

هوسی است زود گذر

شهوتی است بی پایان

آنکه او را معشوق خواندم

صیادی است بی رحم

شکارچی است بی رحم

من در این قصای خانه جهان محکومم

تا پروانه ای باشم در حسرت نور شمع

من در این زندان تنهایی اسیرم


تا عاشقی باشم در پی معشوقی مرده
 
( سام )
+ نوشته شده در  شنبه سوم مرداد 1388ساعت 20:42  توسط مصطفی  | 

نمی دانم این دلتنگی ام را چطور رفع کنم

 فعلا" که با عکس هایت می سازم

حرف هایم را به عکس هایت می گویم

آرام زل می زند به من و فقط گوش می کند آرامترم می کند.

 کاش بودی … کاش

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام تیر 1388ساعت 21:58  توسط مصطفی  | 

 مترسک ناز می کند کلاغ ها فریاد می زنند

و من سکوت می کنم....

 این مزرعه ی زندگی من است خشک و بی نشان

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم تیر 1388ساعت 19:42  توسط مصطفی  | 

به نام آنکه اشک را آفرید تا سرزمین وداع آتش نگیرد

آرزوی من این است

مثل سیم گیتار

زیر دست تو باشم

تا لحظه دیدار ...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم تیر 1388ساعت 16:8  توسط مصطفی  | 

دیروز با یه دسته گل امده بود دیدنم با یه نگاه مهربون همون نگاهی که سالها آرزوشو داشتم اما ازم دریغ می کرد گریه کرد گفت:دلش برام خیلی تنگ شده می خواستم اشکاشو از رو صورتش پاک کنم ولی نمی تونستم فقط نگاهش می کردم اون رفت،

اما سنگ قبر من خیس خیس بود

(سام)

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم تیر 1388ساعت 21:4  توسط مصطفی  | 

هر جا که سر زدم دری که بسته شد

هر جا دری زدم سری که شکسته شد

از این پس نه در زنم به سری و نه سر زنم به دری

که روح در به درم از سر و در زدن دگر گرفت

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم تیر 1388ساعت 20:41  توسط مصطفی  | 

 

هر کسی همقفسم شد دست آخر قفسم شد

من ساده به خیالم که همه کار و کسم شد

اونکه عاشقونه خندید . خنده های منو دزدید

پشت پلک مهربونی خواب بک توطئه می چید

 

زیر شلاق غمت رقص کنان باید رفت

( حمید هوشنگی )

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم تیر 1388ساعت 13:18  توسط مصطفی  | 

من نه عاشق هستم و نه محتاج نگاهی که بلغزد

 من خودم هستم و یک حس غریب

که به صد عشق و هوس می ارزد...

من فقط دوستش دارم . آری ... ؟

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم تیر 1388ساعت 20:7  توسط مصطفی  | 

با زبان دل مینگارم زبان قلم را به زنجیر

 میکشم تا شاید کسی بفهمد ...

اندکی درک کند ...

که بخدا دوستش دارم ... ؟

+ نوشته شده در  شنبه بیستم تیر 1388ساعت 18:5  توسط مصطفی  |